تبليغاتX
پدیدار

محیط زیست ناپاک و تهدید روز افزون آن

 

انسانها در ادوار مختلف تاریخی به خاطر زیست و زنده گی سالم همیشه دنبال محیطی بودند که در آن به راحتی امکان تشکیل گروه های انسانی منسجم، حفظ و تداوم بقا وجود داشت. این فقط نگاهی بسیار اجمالی بود بر یکی از نیاز های فطری انسان ها به عنوان یک  عنصر اساسی در داشتن یک محیط زیست سالم از منظر جامعه شناختی. و اما وضعیت محیط زیست در ولایت بلخ و مزار شریف فکر میکنم در بد ترین و وخیم ترین حالت از چند بُعد قرار دارد.

لطفاً به ادامة مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 8:0 |

سال مولانا را گرامی بداریم!

در ماه حوت سال 1384 در 185 مین مجمع یونسکو به پیشنهاد ترکیه و فشار نماینده گان مصر و افغانستان، تصویب شد که سال 2007 را در سراسر جهان سال مولانا بنامند. چندی نگذشته بود که این خبر عالمگیر شد و بالاخره سال 2007 فرا رسید و یونسکو این سال را رسماً به نام مولانا جلال الدین محمد بلخی (رومی) نام نهاد و افغانستان، مصر و ترکیه سه کشوری بودند که از سوی یونسکو به عنوان برگزار کننده گان اصلی سال مولانا معرفی شدند. سایر کشورهای جهان نیز برنامه هایی را برای برگزاری از سال مولانا روی دست گرفتند که من پس از جستجو در فرایانه (انترنیت) بر آن شدم تا فشردة خبرهایی را که در دریچه های گوناگون انترنیت پیرامون برنامه های کشورهای جهان برای سال مولانا بود، با اطلاعات خویش یکجا نموده به خواننده گان گرامی پدیدار پیشکش کنم که در زیر تقدیم شما میشود:

ترکیه و سال مولانا:

جمهوری ترکیه به علت این که مولانا در شهر قونیة آنجا زیسته بود و در همان جا زیارتگاهش نیز است و سود بیشتر توریستیک از سال مولانا میبرد، یکی از پر برنامه ترین کشورها برای بزرگداشت از سال مولانا است که بخشی از برنامه های مذکور از این قرار اند:

ـ انتشار و ترجمة مثنوی معنوی به 20 زبان زندة دنیا از سوی شهرداری قونیه.

ـ مشارکت جمهوری ترکیه با هالیوود (معروفترین بنگاه سیمایی جهان در امریکا) در ساخت فلم سینمایی دربارة مولانا و همچنان ساخت یک انیمیشن در مورد آن.

ـ گردشها(تورها)ی موسیقی عرفانی در سراسر جهان.

ـ نمایش لباسهای زمان مولانا.

ـ سهمگیری در توزیع مدال ویژة یونسکو به نام «مولانا» برای مولانا شناسان نخبه.

ـ کاهش پنجاه در صدی تکت موزیم مولانا در قونیه.

ولی یکی از پر هزینه ترین برنامه های این کشور، راهی کردن قطاری به نام «قطار مولانا» به اروپا است. این قطار که دارای 14 واگون مزین به چراغهای روغن سوز و نوای نی است (که فضای دوران مولانا را یادآوری میکند) از سوی مرکز هنرهای نمایشی قونیه با مصرف چهار ملیون دالر و با عنوان «قطار فرهنگی عشق و بردباری مولانا» است که از 17 کشور اروپایی عبور کرده و در 11 کشور مستقر میشود. در این قطار حتا غذایی که خورده میشود، به نام «غذای مولانا» است. برنامه های این قطار در جاهایی که توقف میکند، اجرای کنسرتهای اشعار مولانا و مراسم سماع و نمایش عکس و موزیم است و هدف آن معرفی اندیشه های مولانا به جهان است.

افغانستان و سال مولانا:

افغانستان نیز چون زادگاه مولانا (بلخ) یکی از شهرهای زندة آن است و همچنان این کشور یکی از سه عضو اصلی برگزار کنندة سال مولانا است، برنامه هایی را برای برگزاری سال مولانا داشته و دارد.

برگزاری سمینار بین المللی بزرگداشت از هشتصدمین سالزاد تولد مولانا که از 22 ـ 24 ثور سال 1386 از سوی وزارت اطلاعات و فرهنگ این کشور در شهرهای کابل و مزارشریف (مرکز استان بلخ) برگزار شد یکی از مهمترین برنامه های دولت جمهوری اسلامی افغانستان بود که دست آوردهایی را نیز در پی داشت.

در این همایش که دانشمندانی از کشورهای چون تاجیکستان، هند، ایران، پاکستان، ایالات متحدة امریکا، ترکمنستان، آلمان و … سخنرانی هایی پیرامون زنده گی و اندیشة مولانا داشتند، در اخیر، قطعنامه یی را نیز صادر کردند که افغانستان باید به همین زودی ها در عرصة عملی شدن آن دست به کار شود. بخشی از مهمترین موضوعات این قطعنامه اینها اند:

ـ ساختن خانة فرهنگی مولانا در کابل و استان بلخ.

ـ ترمیم خانقاه پدر مولانا جلال الدین محمد بلخی در دهکدة بهاؤالدین شهر بلخ.

ـ ضرب نشان دولتی ـ فرهنگی به نام «مولانا جلال الدین محمد بلخی» برای فرهنگیان نخبه.

ـ سهمگیری در توزیع مدال ویژة یونسکو به نام «مولانا» برای مولانا شناسان نخبه.

ـ و …

ایران و سال مولانا:

هرچند جمهوری اسلامی ایران، برگزار کنندة اصلی سال مولانا نیست، ولی با آن هم خاموش ننشسته و برنامه هایی را ویژة این سال روی دست گرفته است:

ـ تقدیم نمودن دکترای افتخاری برای کُلمن بارکس ، مولانا شناس آمریکایی.

ـ اجرای برنامة بزرگداشت از سال مولانا در 24 کشور جهان.

ـ تدویر همایش «تفاهم بین مذهبی و بین فرهنگی در اندیشه و آرای مولوی» در اخیر 1386.

ـ سهمگیری در توزیع مدال ویژة یونسکو به نام «مولانا» برای مولانا شناسان نخبه.

جهان و سال مولانا:

در سایر کشورهای جهان نیز مراسمی به خاطر بزرگداشت از سال مولانا روی دست گرفته شده. از جمله:

ـ موزیم بریتانیا قرار است از 20 تا 22 سپتامبر 2007 به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا سمیناری را زیر عنوان «واژه های شگفت: هنر شعر مولانا جلال الدین رومی» برگزار کند. همچنان این موزیم از مولانا شناسان سراسر جهان دعوت کرده است که مقاله های خود را دربارة منشاء شعرهای مولانا، کیفیت آنها و تأثیر شان بر ادبیات جهان، منابع الهام و انعکاس این اشعار در زبان فارسی در اقصا نقاط جهان، برای شرکت در این همایش در دفتر این موزیم در لندن بفرستند. این سمینار در دل جشنوارة «پرنده گان عجیب: جهان مولانا جلال الدین رومی» که شامل برنامه های متنوعی از جمله اجرای موسیقی سنتی و مدرن، نمایشگاه آثار تجسمی و عکس و شعر خوانی است، برگزار میشود.

ـ آمریکا هم به میمنت وجود کُلمن بارکس، به مرکز اجرای بیشترین کنسرتهای اشعار مولوی در سال این شاعر تبدیل شده است. علاوه بر کنسرتهای مختلف بارکس از این اشعار در سراسر آمریکا، میتوان به اجرای مشترک رابرت بلای و محمد ذوالفنون از اشعار مولانا در جون 2007 در آمریکا به عنوان یکی از مهمترین این کنسرتها یاد کرد. این کنسرت در دانشگاه استنفورد امریکا اجرا شد و در کنار آن سخنرانی های ویژه یی نیز در بررسی آثار و زنده گی مولانا برگزار شد.

ـ کشور هند نیز از برنامه های سال مولوی بی نصیب نمانده و برگزاری همایشهای متعدد بزرگداشت مولوی، اجرای کنسرتهای اشعار او و ساختـن فلمـی چند زبانة 22 ملیون دالری دربارة زنده گی این شاعر از جمله اقدامات این کشور در سال مولانا جلال الدین محمد بلخی است.

ـ سازمان یونسکو، به ادامة سایر سازماندهی هایش پیرامون این سال، مدالی را به افتخار مولانا جلال الدین محمد بلخی «رومی» ضرب زده است و ایران، افغانستان و ترکیه سند توضیحی دربارة مدال مولانا را تنظیم و به یونسکو ارائه کرده است. این سند مورد تصویب نهایی کُل 58 کشور عضو شورای اجرایی سازمان یونسکو قرار گرفته است.
+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:54 |

دمی با فرزند امیر بخارا

چندی قبل رمان «گلنار و آیینه» اثر ارزشمند استاد رهنورد زریاب را خوانده بودم که در کل یک شاهکار است و از آن فیض بسیار بردم. در این رمان یک موضوع مرا واداشت تا به تاریخ گذرم افتد و آن این بود که چرا پادشاه بخارا در کابل دفن است. در حال جستجوی این موضوع بودم که از استاد محمد عمر فرزاد خبر شدم که پسر آخرین امیر بخارا برای روزی در بلخ آمده است و فردای آن روز به کابل میرود. بنا بر این فرصت را غنیمت شمرده آقایان سید هاشم صدوری و بیگزاده را که میزبانی امیرزادة بخارا را به دوش داشتند یافتم و به سوی باشگاه این امیرزاده رفتم. قبل از این که پسر امیر بخارا را ببینم، به یادداشتهایی که از تاریخ بیرون نویسی کرده بودم نظر انداختم تا آشنایی ام در مورد امیر بخارا کاملتر باشد: امیر سید عالم خان پسر امیر سید عبدالاحد خان پسر امیر سید مظفرخان آخرین امیر بخارا در سال 1920 در زمان حکومتش، بخارا به دست روسها افتاد و حکومت بخارا از صحنة سیاسی جهان بیرون شد.

amirzada

قبل از آن که به مقر این امیرزاده برسم، انتظار آن را داشتم تا امیرزاده یی پُر شوکت را در قصری بیابم (همانند امیرزاده گان بعضی کشورهای دیگر) ولی با یک شهزادة فقیر در یک کلبة فقیرانه رو به رو شدم که او شخصاً از من پذیرایی کرد و در صدر خانه نشاند و پس از چند لحظه یی که خودم را برایش معرفی کردم خواستم تا با این شاهزادة فقیر آشنایی بیشتر بیابم و با لبخندی جوابم را داد:

ـ «نامم سید عبدالکبیر و عزمی تخلص میکنم، پسر امیر سید عالم آخرین امیر بخارای شریف استم. اصلاً تخلص خانواده گی ما عالمی است و  چون من و دو برادر بزرگترم سید منصور عالمی و سید عبدالرحیم عالمی هر سه شعر میگوییم، به همان دلیل من در شعر عزمی تخلص میکنم. هر چند تحصیلات عالی ندارم ولی از دهة سی بدین سو شعر میسرایم و صحبت اهل خبره و بزرگانی را چون مولانا قربت که یک مدت طولانی همراهش بودم و حکم استادی را بالای من دارند، حاصل کرده ام.»

در مورد پدرش و گفته های پدرش ازش پرسیدم و او گفت:

ـ «پس از این که پدرم از بخارا عقب نشینی کرد به شهر دوشنبه آمد و در آن جا مدت زیادی به کمک مردم این منطقه در برابر روسها ایستاد و در اثر کمبود اسلحه در ارتش آنها، پدرم بنا به دوستی دیرینه یی که میان امرای افغانستان و بخارا بود، به ویژه میان پدرکلانم و امیر حبیب الله خان و پدرم و امان الله خان روابط نیکی بود، به خاطر درخواست اسلحه، شخصاً از دوشنبه به داخل خاک افغانستان آمد تا بتواند کمکهای حکومت افغانستان را جلب کند. هنگامی که به تخارستان داخل شد، حکومت افغانستان از ایشان استقبال گرمی کرد و یازده توپ به افتخار ورود ایشان به این خاک شلیک کردند. یک ماه در آن جا پایید و پس از آن به کابل رفت تا در مورد، مذاکره کند ولی دولت افغانستان وقت مذاکره را عقب انداخت تا بالاخره حکومت بخارا سقوط کرد.

نخست پدرم را در قلعة مرادبیگ و سپس در قلعة فتحو جای دادند و حکومت افغانستان باغ قلعة فتحو را با تمام اشجار آن برای ایشان بخشید و برای خانوادة ما و سران نظامی یی که از بخارا مهاجر شده بودند، از سوی حکومت معاش تعیین شد و پدرم در قلعه فتحو برای مهاجرانی که از بخارا به کابل آمده بودند، خانه ساخت و با آنان زنده گی کرد. در آخرهای حکومت امان الله خان، توجه جدی یی به خانوادة ما نشد. زمانی که امیر حبیب الله کلکانی حکومت را در دست گرفت، چون پسر سقا زمان زیادی در جنگهای بخارا به خاطر دفاع از مردم آن جا شرکت کرده بود، با پدرم آشنایی داشت. امیر حبیب الله کلکانی در نخستین بیانیه یی که در کابل ایراد کرد گفته بود که «من به خیر حکومت را تقویه میکنم و میرویم بخارا را آزاد میسازیم.» در این حال روسها که متوجة این حرف شدند که اگر تاجیکها یکجا شوند بنا به این که علاقة زیادی به بخارا دارند، خطر روسها را تهدید میکند، زمینه را به گونه یی مهیا کردند که حکومت حبیب الله خان کلکانی سرنگون گشت.

در زمان حکومت نادرخان اختلافاتی میان خانوادة ما و حکومت افغانستان به میان آمد که هرچند بعدها نسبتاً فروکش شد ولی در نتیجه منجر به اسیر شدن ابراهیم بیگ یکی از سرداران بخارا به دست روسها و بالاخره کشته شدن او شد که این موضوع پدرم را سخت متأثر و رنجور ساخت. حکومت با مهاجران بخارا بدرفتاری کرد و خانواده های ما را به دشتهای خشک و بی حاصل هلمند فرستاد که نهر آبی به نام نهر سراج گهگاهی در آن دشت جاری میشد.

بالاخره در زمان ظاهرشاه چون پدرم نور چشمهایش ضعیفتر شده بود، خانه یی را در کابل خریداری کرد و در آن جا سکونت گزید. برادران و خواهرانم برایش نشریة انیس را میخواندند و بیشتر رادیو میشنید و در این دوره یک زنده گی بسیار خرابی را گذراند و پس از 23 سال زنده گی در افغانستان به سن 64 ساله گی در 1944میلادی در مرادخانی شهر کابل فوت کرد. در روز وفات او از طرف دولت، صدراعظم وقت محمد هاشم خان و وزرا در مراسم جنازه شرکت کرده بودند. حتا من به یاد دارم، یهودیهای بخارایی نیز آمده بودند و گریه میکردند. نماز جنازة پدرم را در مسجد عیدگاه کابل ادا کردند و سپس در گورستان شهدای صالحین به طور امانت به خاک سپردند.»

از آقای عزمی پرسیدم که زنده گی تان بعد از مرگ پدر تان چگونه بود. گفت:

ـ «در زمان مرگ پدرم 12 سال داشتم. وقتی که پدرم وفات نمود، حکومت افغانستان، خانوادة ما را مورد نوازش قرار داد. چون از پدرم هیچ چیزی به میراث نمانده بود، برای ما از سوی حکومت معاش تعیین شد. پدرم در زمان حیاتش تمام دارایی یی که داشت بالای مهاجران بخارا به مصرف رساند. زمانی که کسی از مردمان کابل از او پرسید که چرا این گونه مصرف میکنی، چون برایت هیچ چیزی نمیماند تا آیندة فرزندانت را تضمین کند. جواب داده بود: «این مردم به خاطر من تمام خانواده و دارایی خود را رها کرده اند و به خاطر جان من کشته دادند، به همین خاطر من تا یک لقمه نان دارم با اینها میخورم و اگر شما نظر دارید که برای فرزندانم باغ و خانه و جای بخرم، باید بگویم که تخت پادشاهی به من چه کرد که باغ و دارایی به فرزندانم کند.» به هر حال مردم افغانستان پس از مرگ پدرم با ما کمکهای فراوانی انجام دادند و ما تا روز قیامت احسان ایشان را فراموش نمیکنیم.

در سالهای 1982 و 1983 خانوادة ما به پاکستان مهاجر شد و بالاخره جمهوری ترکیه تقریباً پنجهزار نفر از مردمان شمال افغانستان و اقارب نزدیک را همراه با خانوادة ما پذیرفت و ما را در آن کشور مسکن گزین ساخت و برای همه گی مان معاش تعیین نمودند و پس از دو ماه برای مان تذکرة جمهوری ترکیه را دادند و به این ترتیب دولت ترکیه با ما همکاریهای زیادی انجام داد. ما زبانهای ترکی و اوزبیکی را بلد نبودیم و این یکی از مشکلات مان در آنجا بود. به هر حال افغانستان هیچگاهی از نظر من دور نبود. من مجموعة شعری دارم که دارای تقریباً 1200 بیت است که تماماً در مورد افغانستان است.»

از آقای عزمی پرسیدم که از پادشاه بخارا پس از مرگش چند فرزند به جا ماند؟

ـ «باید بگویم که زمانی که پدرم به افغانستان آمد، تمام خانواده اش (خانوادة اولی اش) در بخارا ماندند که از سوی مهاجمین به قتل رسیدند و یا ناپدید شدند. پدرم پس از این که در افغانستان آمد، در طول حیاتش در این جا چهار زن گرفت و در زمان مرگش 14 پسر و 16 دختر از او به جا ماند. من نیز در کابل تولد شدم و از جمله برادرانم هر یک: برادر بزرگم ـ سید عمر خان که در آمریکا زنده گی میکند، سید مراد خان که در عربستان سعودی وفات یافت، سید ابراهیم عالمی و سید محمد عالمی که فعلاً در آلمان زنده گی مکنند، سید عارف که در عربستان زنده گی میکند، سید فتاح خان که در آلمان فوت کرده است، سید رحیم خان، سید عباد خان، سید منصور عالمی و سید هادی خان برادران بزرگترم هستند که در ترکیه با ما زنده گی میکنند، سید غفار که فوت کرده است، سید ستار در پاکستان و برادر کوچکم سید عبدالرؤوف در هالند زنده گی میکند. خواهرانم نیز بعضاً با ما هستند و بعضاً هم در افغانستان زنده گی میکنند. خواهرم شکریه رعد در آمریکا است.»

از او پرسیدم که روابط پدر تان با فرزندانش چگونه بود:

گفت: ـ «روابط نیکویی با ما داشت و تمام فرزندان خود را در یک نظر میدید. هرگاه که عید میشد نخست هدایای عید را برای فرزندان مهاجرین بخارا میداد و پس از آن به ما.»

آخرین گفته های پدرتان در زمان مرگش چه بوده است:

ـ «نصیحت کرده بود که قدر این را بدانید که شما شاهزاده استید و هرگز گریه را به خود راه ندهید و برای مردم بخارا همدردی کنید و زمانی که من مُردم، در گورستان شهدای صالحین به گونة امانت مرا دفن کنید و هرگاه بخارا آزاد شد، جسد مرا در آنجا انتقال دهید.»

* پادشاه بخارا در زمان مهاجرتش در افغانستان، از بخارا یاد میکرد؟

ـ « هر لحظه نام بخارای شریف در زبانش جاری بود و در فراقش میتپید. حتا در زمانهای آخر عمر چشمهایش ضعیف شده بود و فکرش به هم میخورد، تاجایی که میگفت: « مرا به بخارا ببرید. مرا به ستاره مخاصه ببرید!» قصر ستاره مخاصه یکی از قصرهای امرای بخارا بود که از شهر اندکی فاصله دارد و هنوز هم پا برجاست. خادمین پادشاه او را در چوکی یی مینشاندند و از دو سوی آن میگرفتند و به دور حویلی مرادخانی میگشتاندند و پس از آن در جایی چوکی را میگذاشتند و میگفتند که به ستاره مخاصه شما را آورده ایم. پدرم میپرسید که همان طاووسها هنوز استند؟ خادمها میگفتند که بله استند ولی یک کمی دورتر.»

 

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:53 |

جامعة مدنی چیست؟

نوشتهء سروش کاظمی

واژه ها و اصطلاحاتی چون دموکراسی، جامعه مدنی و بسا اصطلاحات زیاد دیگری در چند سال اخیر مشغلهء فکری به عنوان گره گشایی و در مواردی هم فقط به خاطر در صحنه ظاهر شدن سیاسیون، فعالین حقوق بشر و کارشناسان امور بوده و ساعات زیادی را در تلویزیونها، رادیو ها و جلسات و میز گرد های رسمی و غیر رسمی به خود اختصاص داده است. البته بحثها و گفتگوها پیرامون جامعة مدنی در مواردی هم بسیار به جا، کارساز و همخوانی داشته؛ با وضعیت افغانستان. ولی این را هم نادیده نباید گرفت که در مواردی دیگری که درصدی این بالا هم است؛ با جامعه مدنی و امثال این واژه ها خیلی سطحی و پروژه یی برخورد شده است. 

هر کسی منشأ و مبنای آن را در جایی سراغ کرد، کسی در شرق کهن و دیگری در غرب مدرن ولی کمتر به عنوان یک اصطلاح سیاسی به ویژه اصطلاح جامعه شناختی سیاسی معاصر و یک اصطلاح متغیری که در هر جامعه و اجتماع بتواند در چهار چوب قانون و روح جامعه خود را پیدا کند، مورد بحث و جدال فکری قرار نگرفته است چون جامعه مدنی و یا دموکراسی نمیتواند چیز جدایی از جغرافیا، اجتماع و عادات و عرف مردم باشد چون چیزی جدا از قانون نیست و قانون هم متأثر از مواردی که در بالا به آن اشاره شد؛ است.  

تعاریف و برداشتها از جامعه مدنی بسیار متفاوت و حتا متناقض بوده، البته در این شکی نیست که اکثر پدیده ها نسبی استند. بیشتر مراد من از اشاره کردن  تناقض در برداشتها، بی تعادلی و در نوسان بودن مقالات منتشر شده؛ و نگاه به جامعه مدنی به عنوان یک کالای وارداتی وصادراتی در چند سال اخیر بوده است. بیشترینه پرداخته شده به این موضوع که حقوق بشر و یا جامعه مدنی مثلاً در فرانسه چگونه است، بدون در نظر داشت فرق جغرافیایی، تاریخی، اجتماعی، جامعه شناختی  و تفکیک قایل شدن بین کشور ها، به همین جهت تلاشها در عرصه نهادینه ساختن و به فرهنگ تبدیل کردن این پدیده نو در اجتماع ما کمتر مورد توجه قرار گرفته و پایه مردمی و با ثباتی که به آینده بدون پشتبانه آن امیدوار باشیم؛ ندارد. نکته دیگری که تا حدودی به گنگ بودن و نا مأنوسی این اصطلاحات و واژه ها کمک کرده ارایه دادن تصویر از جامعه مدنی فقط از کشور های عمدتاً غربی بوده و کمتر به متضاد این بحث  پرداخته شده است این که جامعه غیر مدنی چیست؛ با این مقدمه و درآمد میخواهم بپردازم به ویژه گی و شاخصه های جامعه مدنی و ویژه گی و شاخصه های جامعه غیر مدنی.

در عمومی ترین تعریف که از جامعه مدنی غالب نظریه پردازان بدان باور دارند چنین است: 

1 ـ شهروندان مستقل برای رسیدن به مصالح و منافع مشترک به شکل خودجوش و اختیاری در نهاد های مستقل از دولت تشکیل میشوند.

 2 ـ جامعه مدنی از طریق نهاد های صنفی، انجمنها، تشکلها و احزاب، اهداف خود را به پیش میبرند.

3 ـ در جامعه مدنی با نهادینه شدن فعالیت های اجتماعی، همبستگی ملی به شدت رشد میکند.

4 ـ مشارکت، مساوات، تعدد نظر ها و ارتباطات از اساسات جامعه مدنی است.

5 ـ ارتباط شهروندان از طریق گفتگو و دیگر پذیری است.

6 ـ جامعه مدنی مبتنی بر خردورزی، تعقل، برهان و منطق است.

7 ـ اختلاف سلیقه و عقیده امر طبیعی و پذیرفته شدة قلمرو جامعه مدنی است.

7 ـ امور جامعه با مشارکت واقعی شهروندان صورت و سامان می یابد.

8 ـ شهروندان در برابر قانون از حق مساوی برخوردار میباشند.

9 ـ در جامعه مدنی شهروندان و تشکلها طراح قانون و دولت مجری قانون است.

به خاطری که یک نگاه قیاسی داشته باشیم به ویژه گیهای جامعه مدنی و جامعه غیر مدنی لازم میدانم اشاره کوتاهی هم شود به چند شاخصه و ویژه گی جامعه غیر مدنی:

1ـ هویت فرد چیز جدایی از توده و جمع نیست .

2ـ در جامعه غیر مدنی هیچ نهاد مدنی مستقل از دولت وجود ندارد.

3 ـ جامعه مدنی مقوم بر تعقل و خردورزی است اما جامعه توده وار مقوم بر عواطف و احساسات است.

 4 ـ مشارکت و تعدد سلیقه و نظر وجود ندارد.

 5 ـ در جامعه توده وار رهبر محور است و به جای همه تصمیم میگیرد.

چیزی که به عنوان چکیده و استنتاج از بالا میتوانیم بگیریم این است که جامعه مدنی در چهارچوب و محوطه قانون و جامعهء تعریف شده معنا و رنگ میگیرد. در جامعه مدنی شهروند وجود دارد و شهروندان (زن و مرد) در برابر قانون از حق مساوی برخوردار استند. تحمل، تعدد نظر، تعدد سلیقه و دیگران پذیری امر کاملاً طبیعی و پذیرفته شده جامعه مدنی اند. و در نهایت شهروندان، نهاد های جامعه مدنی و رسانه ها در جامعه مدنی طراح و قانون ساز استند و دولت فقط نظاره گر و مجری قانون است.

و اما در جامعة غیر مدنی چیزی به نام شهروند نداریم و هویت فرد چیز جدایی از هویت توده و جمع نیست. جامعه مدنی مقوم و استوار است بر تعقل و خرد ولی جامعه غیر مدنی مقوم و استوار است بر پایه احساسات و عواطف  که همیشه در خدمت حاکم است و برای زنده باد گفتن و مرده باد گفتن به نفع حاکمان به کار میرود.

در جامعه غیر مدنی هیچ نهادی مستقل و جدا از دولت نیست برعکس تمام نهاد ها و سازمانها با خط و مش تعریف شده دولت به وجود میاید و بدون شک در راستا و جهت ثبات و بقای قدرت و سیاست حاکم کار میکند.

 

سرچشمه ها:

عقل در سیاست،  داکتر بشیریه

دغدغه های حکومت دینی، محسن کدیور

اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره دهم 1376

 

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:45 |

 haqnazar

استاد حق نظر غایب برندة جایزة دولتی رودکی در تاجیکستان:

ظفر و شکست

یاران همه از قصـة جان میدانید؟

از کهنـه و از نـو جهـان میدانید؟

چون زاد من است از کیان در دنیا

دارا به من است همزمان میدانید؟

***

دانـی کـه کنشکـه یـی مـرا بابا بود

خسـرو بـه ددای مـن یکـی دادا بود

هر بیت خوشی که من بگفتم به شما

از ریشـة سـبــز شـعـر مولانا بود

***

یک وقت بُدم چو رستم گـرز به دسـت

یک وقت بُدم چو شاه در تخت نشست

یک وقـت بُدم کُروش سر در دل خـون

یک روز ظفـر دیـدم و یک روز شکست

 

 

 

خاصیت ولی زاده

 

میسوزم

پیداست که من نهان نهان میسوزم

خاموش چو قلب نوریان میسوزم

روشن باشد تا که رهِ اهل بشر

چون ماه منیرِ آسمان میسوزم

****

من سوزم و لیک جهان بماند جاوید

هم خندة کودکان بماند جاوید

گرمیِ دگر دهد به عالم خورشید

خوشبختی آدمان بماند جاوید

 

محمد حسین آرش

آن چشمهای یک رقم ...

آهسته خاست «بیک» غمش را گرفت و رفت

از کوچه های ما قدمش را گرفت و رفت

آهسته گفت: باز ترا بوسه میدهم

یکباره حرف میدهمش را گرفت و رفت

آمد ولی به دور و برش اعتنا نکرد

آن دیدگاه منسجمش را گرفت و رفت

«جوزا» چه ماه گرم و کثیفی ست ـ خسته بود

در سایه ام نشست و دَمَش را گرفت و رفت

یک دفعه گفت درد و بلایم به جان تو

درد و بلای محترمش را گرفت و رفت

آمد نشت و باز مرا دست کم گرفت

نا مرد بود، دست کمش را گرفت و رفت

او یک رقم جذابیت چشم داشت، آه

آن چشمهای یک رقمش را گرفت و رفت

 

 

 

 

ابراهیم امینی

 

سیب از بید ...

 

به تو ای همنفس مانند یک معتاد محتاجم

اگرچه از حریم مهر تو اخراج اخراجم

کجایی؟ دستهایت را برایم مهربانی کن

کجایی؟ خندة غارتگرت برده به تاراجم

تو گفتی: عشق بی حاصلتر از خار است میدانی؟

و من گفتم: که من خواهان سیب از بید و از کاجم

شعار خود پرستی را کجای خویش «پُت» کردی؟

که من از تو پرستی در پی هر دار حلاجم

**

 

 

 

 

عفیف باختری

ای ماه!

یک لکه از سیاهی خود کم نمیکنی

از خون ما ستاره فراهم نمیکنی

با آسمان که خاطرش از ما گرفته است

پیوند ما به رشتة محکم نمیکنی

ای ماه! از چه گُم شدی آن سوی ابرها

خوش جلوه یی که سیر ببینم نمیکنی؟

دنیاست دشتِ تفته و ما خسته از شتاب

مهمان ما به چشمة زمزم نمیکنی؟

پرورده ام چه بیهُده در دل خیال خام

تو آن گُلی که گوش به آدم نمیکنی

شامست و خوان خاطرم از عطر نان تهی

یک چای تلخ دخترکم! دَم نمیکنی؟

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:38 |

نوشتهء صالح محمد خلیق

 

غلام علی شکران

 

غلام علی شکران فرزند عیدی محمد شاعر تاجیک به سال 1947 در گذر سلطان غیاث الدین شهر مزارشریف زاده شد، آموزشهای نخستین را در مکتب سلطان غیاث الدین و سپس آموزشگاه محاسبه را در ریاست تفحص نفت و گاز به پایان رسانید. بعداً به ماموریت دولتی و از سال 1967 به پیشة آزاد پرداخت، در سال 1979 در زمان حاکمیت حفیظ الله امین به دست دژخیمان رژیم کشته شد.

شکران در قالبهای نو به ویژه سپید شعر میسرود و سروده هایش بازتابگر تفاوتهای اجتماعی و طبقاتی بوده، بیشتر در روزنامة بیدار به چاپ رسیده اند.

چوب شکن

در خطوط لغزان جاده های شهر

به شاخ شاخ هر درخت

باد کمر بسته بود و میدوید

خوشه های سپید برف

در خم و پیچ کوچه ها میپیچید

قندیلها در نوک ناوه ها

از مستی غمپرور باد میشکست

***

ریسمان پیچیده در کمر

بر دوش گرفته تبر

دستانم سرد

لبانم خموش

در رنگ، رنگ پیوندهای کفش

پاهایم بی حس، تنم مرتعش

پیش میرفتم

آن یک مرد چاق و سرخگونه

در لباس پشمی گرم پیچیده

با صدای بلند و پر غرور

گفت: آی مرد!

آی چوب شکن

پیش بیا، پیش اینجا

***

منزلش پاکیزه و زیبا بود

از درختان لخت و یخزده اش

خرمی بهار دل انگیز پیدا بود

با سر انگشت کُنده چوب توت را نشانم داد

در انعکاس کوبیدن پیهم تبرها

و در انحنای اندیشه ها

لحظه ها گذشت، تنم گرم شد و سینه باز

***

در سنگفرش موزاییک آن تراس بلند

با طنازی زنی ظاهر شد از دور

با پیراهن سپید خواب

با صدای لطیف و پر نشاط

با تک، تک پاپوش بهاری

گفت: آی مرد

مزدت چند است؟

***

خیره خیره نگاهم لیسید

درخشنده الماس پیکرش را

نفسم بند آمد در سینه

نگاهم خورد به بستر صدفی برف

تنم لرزید از شلاق باد سرد

با لبان چون قطره های شراب

او با خرمن گیسوی چون دود نرم و آزاد

به سویم شیرین خندید

سراپایم سخت لرزید

مُهر سکوت بر لبان خشکم چسپید

خون صد آرمان پر درد

در رگ رگ استخوانم دوید

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:37 |

از زنگ اول تا زنگ ششم

حالم خوش نبود و از نظر روانی در وضعیت خوبی قرار نداشتم. آخر سرخط خبری تمام رسانه ها را انتحار و انفجار انحصار کرده بود. به محض روشن کردن تلویزیون یا رادیو صدای همیشه تکرار « امروز  باز هم شاهد حملهء انتحاری بودیم که به شمول انتحار کننده  11 تن کشته و 6 تن دیگر زخم برداشت.»، ذهنم را متلاشی میساخت و خود را در نمای حیوانتر از حیوانیت، سیاهتر از سیاهی و جهل تر جهالت میدیدم. تلویزیون را خاموش کردم تا حداقل از صفحهء خونین آن فاصله بگیرم. تقسیم اوقات درسی  را از درون بکس مکتبم برداشتم تا خود را برای رفتن به مکتب فردا آماده کنم. دری، کیمیا، جغرافیه، دینیات، منطق و تاریخ ساعات درسی روز پنجشنبه مرا تشکیل میدادند. بعد از ساعت 8 با کمی تأخیر به مکتب رسیدم و با اجازه از استاد وارد صنف شدم. استاد ثمرالدین درس را شروع کرده بود و در رابطه به زنده گی نامه و شخصیت مولانا صحبت میکرد. استاد ثمرالدین با لحن توأم با فخر از گذشتهء متمدن، با فرهنگ و چند بعدی بودن شخصیت مولانا سخن میراند. این که شعر مولانا شعر فلسفی و عرفانی است و مولانا بر علاوه شعر، بر موسیقی و طریقت هم دسترسی داشت. چیزی نمانده بود به ساعت دوم درسی که استاد همچنان از این که ما ملت با تمدن و با فرهنگ غنی هستیم سخن میزد. ساعت اول با همین روحیهء گذشته پرستی به پایان رسید و انور خان استاد کیمیا وارد صنف شد.« فصل هفتم آکسیجن» درس با تعریف و فرمول که روی تخته ارایه گردید رها شد و استاد انور خان با کشیدن آهی از ته دل شروع کرد به خاطرات « یادش بخیر عمر است که میگذرد. چی روز های داشتیم. ده پولی تخنیک کابل فقـط پرنسیب و نظـم و کرکتـر میدیدی و بس. استاد های ما همه گی لیسانس و ماستر و بعضاً هم داکتر بودند. تمام استادان دارای آگاهی و دانش کامل بودند، افسوس کدام آزمایشگاه  یا پژوهشکده نداشتیم تا از علمیت و آگاهی آنها کشور استفاده اعظمی را میکرد.» فرمایشات استاد انور خان اختتام نیافته بود که زنگ سوم به صدا درآمد. اکبرخان با مو های شانه شده، ریش تراشیده و مرتب وارد صنف شد. « صفحه 53 معادن زیرزمینی افغانستان» اکبر خان بعد یکبار رویخوانی کتاب شروع کرد به تشریح و تفصیل معادن زیرزمینی افغانستان.« شاگرد ها شما همگی میدانید که افغانستان دارای بهترین و غنی ترین معادن زیرزمینی است. مثلا زغال سنگ دره صوف، مس لوگر، نفت سرپل، لاژورد بدخشان، گوگرد بلخ و ... از معادن دست نخورده هستند که هنوز از آنها استفاده نشده است. رشته تشریح درس از هم گسیخت و احساسات و جو استاد اکبر خان را گرفت. « ما در کشور خود دارای همه چیز هستیم و احتیاج به هیچ کس نداریم به شرطی که از آن استفاده کنیم.» زنـگ تفریح به صدا در آمد و همه گی بیرون رفتیم تا نفسی تازه کنیم. پنج دقیقه نشده بود که زنگ چهارم خورد. استاد با کُرتی نا مناسب از تنش، کلاه سفید، ریش نسبتاً بلند و یک گوشه یخنقاق که از پتلونش بیرون آمده بود داخل صنف شد. « صفحه 56 خلفای راشدین» قبل از این که استاد عبدالرحمان درس را شروع کند اقبال از جا برخاست و از استاد خواست تا بیرون از تقسیم اوقات درسی کمی در رابطه به اسلام معلومات بدهد. « شاگرد های عزیز ما همه گی شکر به فضل الهی مومن و مسلمان هستیم و دین اسلام دین یگانه و یکتا است. همچنان قرآن شریف کاملترین و بهترین کتاب روی زمین است که در آن همه چیز وجود دارد. ما شکر هم دین و هم کتاب کامل داریم و یگانه دین کامل و بی عیب هستیم. تمام چیزهای که شما امروز می بینید یکهزار و چهار صد سال پیش در اسلام پیشبینی شده است. مثلا همین طیاره را که امروز کافرا جور کرده اند خیلی سال ها پیش حضرت سلیمان با قالیچة خود پرواز میکرد. حضرت موسا عصایی داشت که توسط آن دریا را میشکافت، حضرت داود، حضرت یوسف، حضرت عیسا، حضرت نوح و ... زنگ پنجم به صدا در آمد و استاد دینیات ما با غرور و پروازی به بلندی پرواز قالیچه حضرت سلیمان از صنف خارج؛ و استاد منطق با دریشی اتو شده، عینک نعلبکی یی و بوتهای سیاه رنگ شده با چند بار انگشت زدن به دروازه داخل صنف شد. تباشیر را گرفت و روی تخته نوشت ابونصر فارابی. « فارابی از برجسته های علم منطق است. او با ترجمه آثار یونان باستان و تدوین آثار ارستو ملقب به معلم دوم بعد از ارستو شد. فارابی از جمله شخصیتهای است که واقعاً در کشور ما جایگاه ویژه دارد و افتخار ماست.» بالاخره زنگ آخر و زنگ ششم به صدا در آمد و استاد تاریخ با عادت همیشگی سگرت به دست پیشروی صنف ایستاد. « صفحه 69 فتوحات احمد شاه بابا» این درس طبق معمول چند بار توسط همصنفی هایم رویخوانی شد و بعد از آن استاد شروع کرد. « احمد شاه بابا دو بار به طرف غرب لشکر کشی کرد که بر علاوه شکست دادن دشمن تعدادی زیادی شتر، گاو، گوسفند و اسپ نصیب لشکریان احمد شاه بابا شد. چهار بار به طرف شرق لشکر کشید که در این جنگ تعدادی زیادی از دشمن های احمد شاه بابا کشته و نواحی آنها به تصرف احمد شاه بابا در آمد. همچنان احمد شاه بابا به طرف شمال هم لشکرکشی کرد که در این جنگ هم پیروز بود. زنگ رخصتی هم به صدا در آمد ولی افغانستان همچنان در آتشکدة جور و جهل و جنگ میسوخت.

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:35 |

نابغة تشنابی

نوشتهء سید نجیب الله

هنوز چاشت نشده بود که درد شدید را در شکمم حس نموده و دفعتاً وارد تشناب عصری که درای تمام لوازم پیشرفته از قبیل کموت چوکی مانند، شاور و غیره که در کنج مارکیت ما قرار داشت، شده بالای کموت نشستم. سپس به اندازه یی در فکر عمیق مرغی فرو رفتم که چیزهای تازه یی در دهلیز راست عصبم چرخک میزد که گویا من نابغة رشتة مشوره دهی در مورد حل مشکلات سیاسی باشم. چنان چه روزی در عقب میز خطابه قرار گرفته و با بیانیه های بلند سیاسی میگویم که:

«سیاستمندان بوت لیس و عقل لشم!

این بار به صورت جدی و محکم با تبر مسؤولیت بر کله های سه تُنی تان کوبیده و با باجه های وطن پرستی در گوشهای وطن فروشی تان پُف میگردد که هر چه زودتر دکمة هوشیاری را فشرده و گروپ عقل را روشن سازید. سپس عینکهای بی تفاوتی را بالای چشمهای گاوی تان گذاشته و چار اطراف خط دیورند را خوب با چراغهای وطن پرستی (چشمهای تان) مطالعه نموده خود را ملا بسازید و بعداً هوای جرگة امن را در آرزوخانة (بینی) تان چرخک داده تنفس کنید. اگر میخواهید که نام تان در تاریخ همچون قهرمانان وطن فروش ثبت شود پس بشتابید و یک مقدار خاک افغانستان را جدا ساخته به کشور چورستان تسلیم نموده یک خط جدید تحت عنوان جرگة امن را به وجود آورده و یک بار دیگر کتاب تاریخ را به دیوان «ریخ» تبدیل نموده و هر کدام تان به نوبة خود بالای صفحات آن ریخ چندین دهة سیاسی تان را بزنید. اگر ریخ تان به مفاد کشور چورستان باشد جیبهای تان پُر و شکمهای صد تُنی تان سیر، و اگر به مفاد افغانستان باشد برای جیبها و شکمهای تان چندان سودمند نیست و فراموش نکنید که اگر جرگة امن به نفع کشور چورستان شد چنان با افغانستان خانداری محکم نماید که افغانستان درد چندین دهه ویرانی را فراموش کرده و با حنجرة پاره پاره از گوشهای خود محکم گرفته تا قیامت فریاد بزند که امنیت، صلح، آبادی، عدالت، رهبران دلسوز و غیره که در جریان چندین دهه «؟؟» جنگیهای سیاسی و بزکشی های دوامدار، سیاست را اسپ، ملت را میدان بزکشی و ملیونها نفر مظلوم را بز ساخته و جلو اسپ سیاست را گرفته نتوانستند و بی غم بزکشیهای چندین دهه را سر و سامان دادند که در نتیجه این بزکشی و «؟؟» جنگیهای سیاسی، ملت را پارچه پارچه و بالاخره خسی و ایزک ساختند.»

هنوز بیانیه هایم به پایان نرسیده بود که نفر مؤظف تشناب چنان با ضربات محکم به دروازة تشناب کوفت که یک قد از جایم پریده و فکر کردم که شاید حملة انتحاری باشد. سپس در حالی که بند ایزار در یک دستم قرار داشت با سرعت بیش از حد به طرف بیرون دویدم که بعضیها میگفتند:

«بچة فلانی دیوانه شده، اعصاب خوده از دست داده.»

بعد از همان روز این حادثه را هرگز فراموش نمیکنم و تصمیم جدی گرفتم که تا اخیر عمر هیچوقت در مورد حل مشکلات سیاسی صحبت نکنم و خود را نابغه نسازم.

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 7:34 |

«فرهنگی زدایی منجر به فرهنگ زدایی میشود.» شعاری بود که شماری از فرهنگیان، نماینده گان نهادهای آزاد فرهنگی و دست اندرکاران رسانه های همه گانی ولایت بلخ به روز سه شنبه 5 ثور سال جاری در تالار کتابخانة مولانا خستة شهر مزارشریف در حمایت از دکتر سید مخدوم رهین دایر شده بود، روی آن تأکید کردند.

دکتر سید مخدوم رهین که قبلاً به حیث وزیر اطلاعات، فرهنگ و توریزم کشور ایفای وظیفه میکرد، اخیراً از سوی حامد کرزی رئیس جمهوری اسلامی افغانستان به حیث وزیر فرهنگ و جوانان به شورای ملی کشور پیشنهاد شده بود که در نتیجه انتخاباتی که تا چند روزی پیش در آن شورا دایر گردیده بود، آقای رهین، همراه با چهار تن دیگر از کاندید وزیران، آرای اعتماد قابل بُرد را از اعضای ولسی جرگه اخذ کرده نتوانستند.

فیاض مهرآیین مسؤول یکی از نهادهای فرهنگی ولایت بلخ گفت: «آقای رهین یک نابغه است و نبود او در کابینة آیندة دولت یک ضایعة بزرگ خواهد بود.» وی همچنان می افزاید: «وزارت اطلاعات و فرهنگ پس از سقوط طالبان تا حالا تنها وزارتی بوده که با امکانات کم توانسته کارهای بزرگی را انجام بدهد.»

سید محی الدین گوهری تنی دیگر از فرهنگیان بلخ ضمن اظهار نگرانی از نتیجة رایگیری وزرا از پارلمان گفت: «در نبُردن آقای رهین دست دشمنان خارجی کشور و قاچاقچیان آثار باستانی حتماً دخیل است.»

 این در حالی بود که اخیراً وزارت اطلاعات، فرهنگ و توریزم به همکاری وزارت داخلة کشور قطعة امنیتی مخصوص برای مناطق و جایهای تاریخی یی را در مناطق مربوطه جا به جا کرده بودند تا جلو قاچاق آثار باستانی را بگیرند.

در روزی که دکتور سید مخدوم رهین در شورای ملی سخنرانی و حضور داشت، اکثر واکنشهای وکلای ولسی جرگه مربوط به روند پیشرفت سریع آزادی بیان و مطبوعات در کشور بود که به عقیدة آنها باعث به وجود آمدن فساد اخلاقی میگردد.

 فیروز فرزام برنده نشدن آقای رهین را عدم آگاهی اعضای ولسی جرگه از چگونه گی کارکردهای فرهنگی شمرده افزود: «کسانی که کارآیی دارند همیشه در این کشور پس زده میشوند و کسانی که اصلاً کارآیی یی ندارند، به مقامهای بلند بالایی میرسند.»

آقای مهرآیین همچنان روی این مسئله تأکید کرد که «حمایت از رهین حمایت از آزادی بیان است. چون در زمانی که ایشان وزیر بودند، آزادی بیان به معنی واقعی آن رشد یافت.»

در اخیر نشست عمومی فرهنگیان نامة سرگشاده یی را عنوانی رئیس جمهوری اسلامی افغانستان و اعضای شورای ملی به تصویب رساندند که در آن فرهنگیان خواستار پیشنهاد دوبارة آقای رهین در وزارت مذکور از رئیس جمهور و دادن رای اعتماد از پارلمان شدند.

یک تن از روزنامه نگاران شهر کابل که نخواست نامش افشا شود گفت: «هرچند قانون اساسی کشور اجازه داده است تا یک وزیر را رئیس جمهور برای بار دوم نیز پیشنهاد بدهد ولی در کنار سایر تناقضاتی که میان قانون و طرز العمل ولسی جرگه است، طرز العمل اجازة پیشنهاد دوباره را نمیدهد. »                                                            گزارش از: سامانیان

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 و ساعت 10:36 |

مزارشریف   5/2/1385

نامة سرگشادة فرهنگیان و دست اندرکاران نهادهای آزاد فرهنگی ولایت بلخ

به جناب آقای حامد کرزی رئیس جمهوری اسلامی افغانستان و وکلای محترم ملت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 و ساعت 10:28 |

فیروز فرزام

این دو کلمه زمانی پهلوی هم قرار میگیرند که از آنها یک عبارت یا بهتر است بگوییم یک وزارت ساخته میشود که در کابینه قبلی دولت وزارتی بنام جوانان وجود داشت  ولی موثریت و حتی موجودیت آن بارها از سوی مردم زیر سوال قرار گرفته بود. حال که این وزارت با وزارت اطلاعات فرهنگ و توریزم یکجا شده و از آنها وزارتی به نام فرهنگ و جوانان ساخته شده است؛ فعالیت این وزارت در قبال فرهنگ و جوانان چه خواهد بود؟ و این وزارت برای جوانان چه برنامه هایی خواهند داشت. جوانانی که متاَسفانه اکثر ایشان از فرهنگ  خود و فرهنگ اجداد خود کم کم بیگانه شده میروند و فرهنگ متاَثر شدة ما نیز حامیان نسل جوان خود را از دست میدهد.

البته مدغم شدن جوانان یا خوبتر بگوییم وزارت امور جوانان با وزارت فرهنگ خود یک  سلسله امید هایی  را به خاطر بهتر شدن وضعیت فرهنگ مردم و کشور ما، زمینه ساز میشود. زیرا زمانی که موضوع جوانان در پهلوی فرهنگ مطرح میشود بدان معنی است که گپ اصلی  جوانان با فرهنگ است، جوانانی که مدافع فرهنگ خویش اند. موضوع اساسی این وزارت را ممکن این مسئله تشکیل خواهد داد، در غیر آن کشف آثار باستانی وبازسازی بناهای تاریخی و یا ساختن موزیمها کار هر وزارت فرهنگ و وزیر با احساس و فرهنگ دوست آن میباشد. ولی آن وزارت که بتواند جوانان کشور خود را به خاطر رشد و انکشاف فرهنگ و ارزشهای فرهنگی مردم خود تشویق و ترغیب  نماید نیاز به یک وزیر دارد که بتواند برنامه های منظمی برای تمام جوانان داشته باشد، تا جوانان بتوانند در پهلوی حفظ ارزشهای ملی، مذهبی و قومی خویش مدافع راستین فرهنگ سرزمین خویش گردند.

ولی متاَسفانه تا به حال اندک ترین برنامه یی در این زمینه نه وزارت جوانان وقت داشته  و نه وزارت  اطلاعات و فرهنگ تا جوانان را متوجه این امر مهم بسازند. چیزی که در مورد جوانان بسیار مایوس کننده است این است که جوانان ما امروز کمتر آشنایی با فرهنگ خویش دارند ولی بیشتر متاَثر از فرهنگهای بیگانه اند و این فرهنگها به اشکال مختلف بالای فرهنگ ما تهاجم میکنند. دلایل این تهاجمات هم همانا عدم  آگاهی بهتر جوانان و حتی غیر جوانان از ارزشهای ملی ما که شامل فرهنگ غنی این کشور است میباشد.

پس مقصر کیست؟ جوانان هستند که عدم آگاهی آنها باعث متاَثر شدن از فرهنگ بیگانه  میگردد. ویا هم بعضی مراجع دیگر که زمینه ساز تهاجم همین فرهنگهای نا آشنا در کشور و در میان جوانان ما میشوند. به هر حال هر مرجع بوده، بوده ولی چیزی که قابل یاد آوری است این است که با زیاد شدن تشکیل، صلاحیت و مسوولیت وزارت فرهنگ وجوانان، وظیفه این وزارت است تا جلو این گونه تهاجمات را گرفته و مسوولیت جوانان را در زمینه مبارزه برضد آن واضح ساخته و برای شان گوشزد نماید. هم چنان برنامه های وسیع برای جوانان به خاطر آگاهی از فرهنگ اصیل مردمان این خطه باستانی و فرهنگی شان گرفته شود تا بعد از این جوانان داخل کشور و حتی جوانان بیرون کشور نیز به دور از گزند این گونه فرهنگهای تهاجمی باشند.              

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 و ساعت 10:25 |
نوشتهء صالح محمد خلیق:

 

آشفته باختری

سید حسین آشفتة باختری فرزند سید امیر خان از سادات شیعة بلخ به سال 1952م. در یکی از روستاهای ولایت بلخ زاده شد، فراگیری دانش را به صورت خصوصی نزد استادان روزگارش به پیش برد، مدت نُه سال کارگر شعبة حروفچینی چاپخانة دولتی بلخ بود، سپس بالنوبه در کارخانة باختر و در شهرداری مزارشریف به حیث کارمند اداری اشتغال داشت، در سال 1998م. نخستین بار به بیرون به خاطر بازدید از شهرها و آثار باستانی و مجامع فرهنگی به ایران سفر کرد و پس از بازگشت، در روز هفدهم اسد 1998 که شهر مزارشریف به دست طالبان افتاد توسط آن گروه به شهادت رسید.

آشفته از آغاز تأسیس انجمن نویسنده گان بلخ یکی از اعضای فعال آن بود. از وی آثار زیادی شامل شعر، داستان کوتاه و مقالات در برگهای جراید، روزنامه ها و مجلات کشور به چاپ رسیده اند. آشفته در شعر بیشتر به غزل گرایش داشته و سروده هایش از زیبایی و دلپذیری ویژه یی بهره مند اند. آشفتة باختری گرویدة شعرهای رهی معیری، فریدون توللی، نادر نادرپور و واصف باختری بود و همیشه یاد آور میشد که شاعر و نویسنده باید درست مانند یک زرگر توانا باشد که جواهر را در صفحه یی از طلا با مهارت جا به جا میکند.

آشفتة باختری عاشق سرزمین آریانا و زبان شیرین فارسی دری بود. در صحبتهایش همیشه زیباییها و تواناییهای زبان فارسی دری را بر میشمرد و ابیات دلکشی از سروده های پیشینیان و امروزیان این زبان را که در حافظه داشت بر میخواند و به تفسیر و تحلیل میگرفت.

او برای نشان دادن جهانی بودن زبان و ادبیات فارسی دری بیشتر به اشعار دری هرگس شاعر بوسنیایی، بایزید ایلدرم شاعر کشور ترکیه و سایر سخنورانی که در جغرافیای بیرون از مرزهای آریانای کهن میزیستند اشاره میکرد و این علاقه مندی یکی از ویژه گیهای شخصیت او را ساخته بود.

در تحولات گوناگونی که در کشور ما جاری بود و بخصوص در سالهای اخیر که شهر مزارشریف بارها در کشاکش گروههای مسلح دست به دست میگردید، پس از هر دگرگونیی او بیشتر از همه نگران سرنوشت زبان و ادبیات فارسی دری میشد و هر وضع سیاسی نظامی را نخست از همه از همین دریچه مینگریست و میکوشید تا از آیندة هستی زبان خود اطمینان یابد.

از اوست:

من مرغ طربساز شباهنگ خیالم                  پروانة پر سوختة بی پر و بالم

من جذبة بانگ جرس بادیه گردم               من زمزمة بیخودی یاد وصالم

بر دیدة روشنگهران قطرة اشکم                 بر گونة گلبرگ خزان آب زلالم

جز موج کف آلود خروشنده مگویید       من مستی وشور و طرب و وجدم و حالم

من اشک روانسوز سرا پا همه دردم            من بانگ نَی و ذوق می مست خیالم

او درگهِ رفتار خرامنده تذرویست              من در پی او نیزگهِ پویه غزالم

با من سر سرپنجة آن زلف نداری              تو شاخة بشکسته و من تازه نهالم

این گفته نه شعریست که گلبانگ سرودیست

رقصد فلک پیر از آهنگ مقالم

 

+ نوشته شده توسط کانون گزارشگران جوان در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 و ساعت 10:23 |


Powered By
BLOGFA.COM